Phobia:
ouranophobia Fear of heaven
فکر کن! غایت آرزوی مسلمان های عالم رفتن به بهشت هست! برای رسیدن به این آرزو کرور کرور آدمکشی هم می کنند حتی، آن وقت کسانی از بهشت ترس مرضی دارند!!! حکمتت را شکر خدا!!!
آقای دوست
سلام. از دستت خیلی عصبانیم. عصبانیتی که به جنون راه می برد گاهی! که نمی گذارد غذا بخورم یا به گپ و گفت های خواهرانم بخندم.
دوستی ما یک دوستی ایده آل بود. هیچ چیزش نقص نداشت. دو طرفش دنیا را یک جور می دیدند. دو طرفش از بحث درباره ی کتاب و فیلم و تئاتر و موسیقی و معماری و فلسفه لذت می بردند. دو طرفش کاویدن زندگی ها را دوست داشتند! دو طرفش ساده دیدن زندگی را قبول داشتند.
چرا همین ها برایت کافی نبود؟ چرا وقتی آن همه اصرار کردم که ما دوستیم، فقط دوستیم، گوش به حرف من ندادی؟ چرا دلت چیزی بیشتر از دوستی مرا خواست؟ چرا وقتی گفتم به مردی تعهد دارم فرو ریختی؟ چرا پسر بزرگ؟
نفهمیدی که حضور تو در زندگی من فقط بخشی از زندگی من است. نپذیرفتی که مرد من بخش نیاز به کتاب و فلسفه ی مرا جواب نمی دهد و تو مال همان بخش هستی. که مرد من می داند این نیاز من جای دیگری جواب می گیرد.
توجیه کردی که "من نمی توانم زندگی تو را خراب کنم"، که "من نمی توانم بین تو و همسرت قرار بگیرم"، که "می خواهم تو خوشحال و راضی باشی"!!! چرا صادقانه اعتراف نکردی که وقتی فهمیدی منو تو فقط تا نهایت دوستی پیش می رویم و نه بیشتر از آن به غرورت برخورد؟ چرا نمی گویی خودخواهی بیش از حد تو بود که تمام مرا برای فقط خودش می خواست؟ چرا نخواستی میل مرا هم در نظر بگیری؟
از دستت عصبانیم. زندگیم را تعطیل کرده ام! گفتم حضورت باعث شده با همسرم مهربان تر باشم. گفتم آرامشم را بیشتر کرده ایی. گفتم همسرم در جریان دوستی ما قرار دارد. " گفتمت"* یا نه؟
رفتنت و تمام کردن این دوستی قشنگ همه چیز را خراب کرده! عصبانیتم خشک و تر زندگیم را نمی شناسد. فقط دارد می سوزاند. همه اش هم تقصیر توی لعنتی با آن صدای بم دلنشین و لهجه ی قشنگ شیرازی است که آنقدر بزرگ نشده بودی که سرت را از بین تمام این قصه ها بیرون بیاوری و دوباره لبخند بزنی. و خیلی خودخواه تر از آن بودی که بخواهی من و دوستیمان را هم در نظر بگیری!
دیوانه وار دلم خواسته دوباره صدایت بزنم و تو قاطع و زنگ دار بگویی "هستم"!
* گفتمت: به تو گفتم با لهجه ی دوستم!
تا اون پنج طبقه رو تموم کنه و با اون همه فشار کوبیده بشه به زمین و له بشه داشته به چی فکر می کرده؟
پریشان حالم حسابی!
همه می دانیم که خیلی ها با هوش بیشتر از حد نرمال ایرانی ها پز داده اند. وقت آمار دادن چشم همه را در آورده اند که ایرانی ها فلان و فلان، ولی وقت امکانات دادن و پروراندن و بسترسازی که شده انگار نه انگار! همین سیاست انگار نه انگار آقایان است که باعث شده این چند ساله کرور کرور زن و مرد جوان و سالم و تحصیل کرده و کار بلد و باهوش با مقادیر متنابهی ارز عطای مملکت را به لقایش ببخشند و از ایران بروند. تا اینجایش را همه از بریم. حتی برایش اسم هم انتخاب کرده ایم: فرار مغزها! این قدر هم تکراری شده که دیگر توجهمان را هم جلب نمی کند. ولی سرمایه ی خیلی مهم تری هم با ایرانی های مهاجر از ایران می رود و دیگر هم بر نمی گردد. حواسمان هست که با این ایرانی ها ژن های elite هم مهاجرت می کنند؟ حواسمان هست این یعنی در دراز مدت بهره ی هوشی ایرانی ها را ژن های انسان های معیوب و کندذهن تعیین می کند؟ حواسمان هست که داریم یک نژاد بشری را دستکاری ژنتیکی می کنیم؟ حرف ده سال و صد سال نیست، حرف قرن های بعد از الان است و تغییری که خواهی نخواهی اتفاق می افتد. این جور که ما پیش می رویم معلوم است که تصمیم گرفته ایم بعدها هیچ انسان نخبه ایی در این مملکت نداشته باشیم و باهاشان پز هم ندهیم! اصلا شاید برنامه ریزی همین است?! خوب که نگاه می کنم می بینم بهتر هم هست! نخبه ایی که در کار نباشد نخبه کشی هم در کار نیست!! قاتل و دادگاه و زندان و خودکشی هم در کار نیست. دور اندیشی را می بینی؟ دوستان دارند کاری می کنند که عوامل جرم زا در مملکت کم شود بتوانند زندان ها را ببندند! (از کجا به کجا رسیدم!!)
پاورقی: جدای از بحث های تکراری و لوث شده ی کارمندان ایرانی رده بالای ناسا، این همه استاد دانشگاه ایرانی، محقق های ایرانی فلان موسسه ی تحقیقاتی درجه ی یک و دانشجوهای ایرانی بورسیه از دانشگاه های معتبر ما ها واقعا موجودات باهوشی هستیم. همین که این قدر زود راه های دو دره بازی و زیر آبی رفتن و کلاه برداری و نقشه کشیدن را پیدا می کنیم یعنی باهوشیم دیگر!!!
می دانم هنوز خیلی زود است و حالا حالاها فرصت داری تا تمام زیر و بالای تنم را بشناسی. با وجود آن همه ادعا، معصومانه از زن فقط پوسته اش را می شناسی. از کجا می دانم؟ از سوال هایی که می پرسی. از چشم هایی که تعجب کرده اند. از دست هایی که نمی دانند کجا سریع و کجا کشدار و ممتد بلغزند و نوازش کنند. از لبهایت که بلد نیستند تا کجا پیش بروند و از زبان و دندان هایت که نمی دانند چه فرصت هایی را برای دیوانه کردن من از دست داده اند.
می دانم باید خوشحال باشم که به یادگرفتن تنم اهمیت می دهی و از حس و حالم می پرسی تا خوشحال و راضی باشی. می دانم که من هم بارها با سوال های خنده دار، پس زدن تن تو و واکنش های هیستریک از هر چه عشق بازی است متنفرت کرده ام و تو صبوری و صبوری و صبوری کرده ایی. ولی مرد بسیار عزیز من، هیچ کدام این ها دلیل نمی شود که بعضی وقت ها، کلافه از نفهمیدن همدیگر و راه اشتباه رفتن، آرزوی آغوش زنی را نکنم!
اعتراف می کنم بسیار پیش آمده تنی را بخواهم که مثل من فوران می کند و مثل من خاموش می شود. که دلم بخواهد چشم هایم را ببندم و خودم را به دست های زنی بسپارم که زیر وبالای تنم را ازبر می داند و می تواند کاری کند چهارستون بدنم از لذت محض آن طوری بلرزد که چهار ستون بدن خودش لرزیده. که تنی همساز و هم کوک تنم را در بر بگیرد و فارغ از هر درک نشدن و سو تفاهمی در هم بپیچیم و ...!می خواهم یک پیشنهاد بین راهی خوشمزه به بدهم که اگر به گیلان آمدید و خواستید سری هم به آستارا بزنید (تجربه نشان داده که حتما سر می زنید) تجربه اش کنید. سی-چهل کیلومتری بعد از شهر تالش می رسید به جایی به اسم چوبَر (به فتح ب). اگر در راه رفتن هستید بعد از مسجد محل دست چپ تابلویی هست که نوشته رستوران نگین نو به مدیریت میرزاجان معطر. یک قهوه خانه ی چوبی دودزده می بینید و یک راه باریک که ماشین با سلام و صلوات از آن جا رد می شود. اگر وارد حیاط رستورانی شدید که شیشه های رفلکس سبز داشت و یک زنبیل پلاستیکی آبی که با طناب از طبقه ی بالای ساختمان آویزان است داشت جلوی چشمتان تاب می خورد، درست آمده اید. سفارش چنجه ی گوسفند با سرویس کامل بدهید تا مزه ی غذایی را که مردم آن جا می خورند بفهمید. پلوی تازه دم با ته دیگ خوشمزه که همینطور کامل از دیگ برگردانده اند توی دیس، دوغ و ماست و سیر ترشی محلی، کره ی گاومیش، سیب زمینی تنوری کنار کباب، ماهی شور و اشبیل، یک جور چاشنی با گردو که دانه های انار دارد و زیتون پرورده. با کاسه های گل قرمز اصیل و بشقاب های کهنه چینی.
شمارا به خدا اگر با سیاهی ذغال روی کباب و بوی نم خانه های چوبی گیلان و اصالت نوستالژیک و طعم و مزه ی بومی و شناختن هر منطقه و مردمش در متن آن منطقه حال می کنید، این جا را امتحان کنید. اگر می خواهید سروشکل رستوران را ببینید و دماغتان را چین بدهید و به پلوی بی نمک و دوغ تند ایراد بگیرید و پیف پیف کنید بروید تو یکی از این همه رستورات بی اصالت که مزه ی غذایشان همه جای ایران یک جور است. اصلا یک کله گاز بدهید و بروید چلوکبابی روحی آستارا غذا بخورید. کم کمش این که معده و زبانتان از چشیدن یک طعم منحصر به فرد تعجب نمی کند.
پاورقی:
بعد از کلی فکر کردن و درگیری ذهنی و افسردگی و نارضایتی از خود و ناامیدی به این نتیجه رسیدم که: آهای مردمی که نقش پدرومادر تو زندگیتون خیلی مهم بوده و موقعیت علمی و اجتماعیتون تا حد زیادی به تلاش ها و فداکاری ها و سختگیری های اونا بستگی داره!! حواستون باشه از یه جایی به بعد خودتونو از تعریفی که اونا از موفقیت و انسان موفق دارن کاملا جدا کنید و بچسبین به ایده آل های خودتون در مورد موفقیت و زندگی. اگه بخوایین تا همیشه خودتونو با معیارهای اونا بسنجین و سعی کنین آدمی بشین که اونا تصویر کردن، تبدیل میشین به یه آدمی پر از درگیری های ذهنی و افسردگی و نارضایتی از خود و ناامیدی ، حتی اگه قله ی قاف رو هم فتح کرده باشین، چون به نظر پدرمادرتون فتح کردن قله ی کاف کار بسیار مهم تر و ارزشمند تر و سخت تریه!!!!
چون معتقدم بودن یا نبودن من تاثیری روی زندگی اکثریت قریب به اتفاق آدم ها نمی گذارد، چطور است اصلا به روی خودم نیاورم که مدت هاست پیدایم نبوده؟!(سلام مخصوص به کی کاووس و سروش و xبانو البته)
چند سال پیش یکی از آشناهای ما دست زن و بچه هایش را گرفت و مهاجرت کرد به هلند و ساکن آمستردام شد. با این که عاقله مردی بود برای این که بتواند زندگی آبرومندی را بسازد برای درس خواندن رفت دانشگاه. تو هاگیرواگیر درس خواندن شوهر و مدرسه رفتن بچه ها و جا افتادن تو خاکِ غربت، خدا هم لطفش را در حق آن ها تمام کرد و زن خانه به سرطان مبتلا شد. شیمی درمانی و بستری شدن و دردکشیدن و ناتوانی و نیاز به استراحت زن خانه را عملا از کار انداخت. از دست شوهر و بچه هایش هم کار زیادی برنمی آمد. مجبور بودند حتما به دانشگاه و مدرسه و کلاس های زبانشان برسند وگرنه از چرخه ی شهروندیِ کامل خارج می شدند. تا این جایش مثل مملکت خودمان است، نه؟ ولی شورای محل از گرفتاری همسایه ی تازه خبردار می شود و یک گروه از راهبه های کلیسای محل به داد آن ها می رسد. وقتی زن بستری بود یکی تو بیمارستان پیشش می ماند و مثل پرستار خصوصی از او مراقبت می کرد، یکی هم به خانه می آمد و کارهای خانه را انجام می داد، نظافت و آشپزی و خرید. وقتی هم که در خانه استراحت می کرد باز هم یکی از راهبه ها به خانه می آمد و مراقب دارو و غذا و اوضاع احوال خانه بود، تا بعد از ظهر که خانه و زن را می سپردند دست شوهر و بچه ها. تمام مدتی که زن تحت درمان بود راهبه ها داوطلبانه به این خانواده کمک کردند.
مرد برای خوب شدن همسرش نذری کرد. خوشبختانه مشکل کاملا از بین رفت و زن سالم و سرحال برگشت سر خانه و زندگیش. مرد هم از همان موقع تا الان دارد نذرش را ادا می کند. آشنای ما هر یکشنبه که در کلیسای محل مراسم دعا و نماز برپاست به آن جا می رود و داوطلبانه خدمت آن جا را می کند و مثل بقیه ی خدمه ی کلیسا هر کاری را که لازم باشد با کمال میل و از ته دل برایشان انجام می دهد.جایی خواندم که تیمور لنگ شیوه ی خودش را برای شکار کردن داشته. شکاربانان او با بوق و دهل و کرنا و هر چیزی که صدای مهیبی تولید می کرده به کوه و دشت می زدند و کاری می کردند که تمام حیوانات منطقه وحشت زده فرار کنند. بعد حلقه ی سروصدا را تنگ تر و تنگ تر می کردند و باعث می شدند حیوانات وحشت زده به سمت زمین بازی حرکت کنند که تیمور و همراهانش در اطرافش کمین کرده بودند. نوشته شده بود که قسمت مورد علاقه ی شکار برای تیمور آن وقتی بود که حیوانات ترسیده و حیران در آن زمین باز محاصره می شدند و به خاطر وحشت و سروصدا و سردرگمی شرایطی به وجود می آمده که شکار و شکارچی، درنده و چرنده و اهلی و وحشی به هم پناه می بردند. و بعد از دیدن این صحنه ی عجیب شکار و تیراندازی شروع می شده.
امروز کاملا بی دلیل یادم آمد صمیمی ترین دوستان خانوادگی پدر ِ سابقا همافر ِ من، یک معلم ساواکی سابق و یک معلم توده ایی پاکسازی شده بودند. چه روزگاری خوشی هم با آن ها داشتیم! راستی باز هم تیموری در میان بوده؟؟
با وجودی که مغز آدمی به شدت مشغول فراموش کردن است بعضی صحنه ها با سماجت در برابر از یاد رفتن مقاومت می کنند. یکی از این صحنه های ذهنی من برمی گردد به سال 84. سراغ استادی را از یک گروه دانشجو گرفتم که روی سکوی کنار کلاس نشسته بودند. پسری از جمع جوابم را می دهد که دستهایش را از دو طرف به لبه ی سکو گرفته و با پشت خمیده شده کمی مایل به جلو نشسته بود. چشم های درشت و سیاه و خیلی زنده ایی داشت. فرق موهای پرپشتش اصلا به سبیل های خیلی مرتب و تقریبا تا بناگوش رسیده اش نمی آمد. ولی به صورت بچه گانه اش سن وسالی داده بود و قیافه اش را کاملا متفاوت و unique کرده بود. جواب دادنی به جای همه ی "بله ها" سرش را تکان داد. دورادور می شناختمش. اهل مازندران بود و به شدت فرهیخته. درسخوان و خیلی فعال. زبان انگلیسی و فرانسه اش کامل بود. گیتار خیلی خوب می زد و با صدای گرمش خیلی خوب تر آواز می خواند، به فارسی و انگلیسی. استادها به آینده اش امیدوار بودند و برایش انرژی می گذاشتند. همه می دانستیم که ارزشش را دارد. هرچند، دو روز بعد این پسر بیست و یکی دوساله خودش را کشت! می گفتند قرص هایی را که برای افسردگیش می خورده overdose کرده و تمام...!
هنوز هم وقت و بی وقت یادش میفتم. کاملا بی دلیل. دلم می خواهد اگر قرار است در آخرالزمانی همه دور هم جمع شویم، او را ببینم. می خوام بپرسم برای تمام کردن آن همه محبوبیت و آینده ی روشن و انرژی و انگیزه و تنها امید یک زوج بودن و عاشق کسی بودن بیش از اندازه شجاع بوده یا بیش از اندازه ناامید؟؟